«گذر» یا (Passing) اولین فیلم ربکا هال در مقام کارگردان، از آن دست آثاری است که اگر با متر و معیار فیلمهای متداولِ مسئلهمحور درباره نژادپرستی به سراغش بروید، دست خالی برمیگردید. فیلم نه مانیفست سیاسی میدهد و نه تاریخ رنج سیاهان در دهه ۱۹۲۰ را بازخوانی میکند؛ اتفاقا برعکس، دوربین ربکا هال آنقدر به حریم خصوصی دو زن نزدیک میشود که بحران رنگ پوست، خیلی زود بهانهای میشود برای سرک کشیدن به عقدهها، حسادتها و بازیهای روانی پیچیدهتر.
در این نوشتار از یلووال مدیا به این اثر از نلا لارسن می پردازیم که رمان کوتاهش را در سال ۱۹۲۹ با همین ظرافت نوشت و ربکا هال در این اقتباس سیاه و سفید، همان فشردگی خفقانآور را به تصویر کشیده است.
تقاطع تصادفی در هتلی که جای سیاهان نیست

آیرین (با بازی تسا تامپسون) از آن زنهای اتوکشیده و پایبند به اصول هارلم است؛ با شوهری که پزشک سرشناسی است، خانهای تمیز و بینقص و تعهدی سفتوسخت به جامعه سیاهپوستانِ مرفه. همه چیز در مدار امنی میچرخد تا روزی که در گرمای کشنده تابستان، کلاهش را پایین میکشد و وارد کافه یک هتل گرانقیمتِ مخصوص سفیدپوستان میشود تا کمی خنک شود. همانجا، نگاهش به زنی خوشلباس و بلوند در آنسوی سالن گره میخورد: کلر (روت نگا)، همبازی دوران کودکیاش.
اما کلر دیگر آن دختر سالهای دور نیست. او تبار سیاهش را زیر پودر و آرایش و تغییر لهجه دفن کرده، با تاجری سفیدپوست، ثروتمند و به معنای واقعی کلمه نژادپرست ازدواج کرده و حالا مثل یک سفیدپوست تمامعیار در بالاترین طبقات جامعه رفتوآمد دارد. این دیدار دوباره، شبیه جرقهای است در انبار باروت. کلر که گویی در زندگی سفیدپوستیاش از فرط تصنع خفه شده، تشنه بوی هارلم، موسیقی جاز و معاشرت با سیاهان است و میخواهد به زندگی آیرین سنجاق شود. اما این بازگشت، بهایی سنگین دارد که آیرین خیلی زود بار آن را روی شانههایش حس میکند.
خط قرمزهای ساختگی؛ کدامیک آزادترند؟
مسئله گذر یا همان جازدنِ خود به عنوان عضوی از نژاد دیگر در دست ربکا هال از یک حقه اجتماعی فراتر میرود. پرسش اصلی این است: چه کسی در این بازی هویت، بازنده واقعی است؟ کلر یک بازیگر ماهر است؛ هر لحظه ممکن است شوهر متعصبش به رگ و ریشه او پی ببرد و تمام این قصر شنی فرو بریزد. او روی تیغ زندگی میکند، اما درست در دل همین بازی خطرناک، نوعی سرخوشی و جسارت دارد که در لحن حرف زدن و نگاههای مستقیمش هویداست.
در مقابل، آیرین خودش را زنی صادق و وفادار به نژادش میداند، اما در واقعیت، زندانیتر از کلر است. او از صبح تا شب در حال کنترل کردن است: کنترل رفتار شوهرش برای محافظت از بچهها در برابر واقعیتهای نژادپرستی، کنترل چیدمان خانه، کنترل لحن صحبت و کنترل تمام احساسات سرکوبشدهاش. زندگی کلر ناامن است اما در لحظه جریان دارد؛ زندگی آیرین کاملا امن است، اما بیشتر شبیه یک قفس طلایی و منجمد به نظر میرسد.
نگاههایی که نمیتوان مهارشان کرد
بخش عمدهای از بار روانشناختی فیلم به بازی با نگاهها واگذار شده است. تسا تامپسون در نقش آیرین استادانه اضطراب درونی زنی را بازی میکند که سعی دارد صورتش مثل سنگ بیحرکت بماند، اما چشمهایش مدام وحشت و شیفتگی را لو میدهند. وقتی نگاه دیگران پایه و اساس تعریف ما از خودمان باشد، ورود آدمی مثل کلر تمام معادلات را به هم میریزد.

کلر طوری رفتار میکند که انگار قضاوت جامعه سفیدپوست ذرهای برایش ارزش ندارد، هرچند برای بقا نیازمند تایید آنهاست. این دوگانگی رفتاری، آیرین را کلافه میکند. آیرین مدام سعی دارد کلر را سرزنش کند، اما در واقع دارد به تصویر خودش در آینه کلر نگاه میکند؛ آینهای که نشان میدهد چقدر از زندگی، شور و تمایلاتش را فدای یک آبروداری ساختگی کرده است.
خانه مرتب آیرین و غریبهای که نظم را به هم میزند
آیرین آدم ساختارهاست. خانه سهطبقه او در هارلم، نماد نظمی است که با چنگ و دندان حفظش کرده؛ اما کلر درست مثل یک جریان هوای ناگهانی وارد این خانه میشود، پنجرهها را باز میکند و تمام کاغذهای مرتب روی میز را به هوا میفرستد.
کلر خندههای بلند دارد، با شوهر آیرین گرم میگیرد و بچهها را شیفته خودش میکند. اینجاست که حسادت آیرین شکل پیچیدهای به خود میگیرد؛ این دیگر فقط حسادت به زیبایی یا زندگی مرفه کلر نیست، حسادت به ظرفیت رهایی اوست. کلر تجسم همان چیزهایی است که آیرین در ناخودآگاهش دفن کرده بود: میل به جلب توجه، تن ندادن به قواعد و زندگی بدون حسابکشیهای مداوم. حضور کلر به آیرین نشان میدهد که دیوار امنیتیاش چقدر ترک برداشته است.
دوستی، کشش مبهم یا میل به نابودی؟
ربکا هال تعمدا رابطه این دو زن را در مرزهای یک تعریف مشخص متوقف نمیکند. آیا این صرفا دلتنگی برای گذشته است؟ یک حسادت زنانه است؟ یا جاذبهای زیرپوستی و سرکوبشده؟ در صحنههای خلوت دو نفره، نوعی کشش لمسنشدنی میان نگاههای کلر و طفره رفتنهای آیرین حس میشود که فضای اتاق را سنگین میکند.
دوربین هال اهل پرحرفی نیست؛ بیشتر ترجیح میدهد کنار بایستد و لرزش دستها، مکث قبل از پاسخ دادن و لبخندهای تلخ را ثبت کند. فیلم به ما نمیگوید آیرین در سرش به چه نقشه میکشد، یا کلر واقعا تا چه حد بیپرواست. همین تعلیق احساسی است که فضای خانه آیرین را رفتهرفته به یک میدان مین خاموش تبدیل میکند؛ جایی که هر حرکت کوچکی ممکن است به انفجار ختم شود.
حسادت به زندگیهایی که نزیستهایم
در لایههای عمیقتر اثر، حسادت میان آیرین و کلر بیشتر شبیه یک دریغ بزرگ است. در زندگی واقعی هم وقتی با کسی روبهرو میشویم که دست به انتخابهایی زده که ما جرئتش را نداشتهایم، اولین واکنشمان اغلب انکار یا خشم است.
آیرین کلر را سرزنش میکند که چرا به نژادش خیانت کرده، اما در باطن، از شجاعت او در پس زدن محدودیتها در عذاب است. کلر با حضورش به آیرین یادآوری میکند که این انضباط وسواسی، نوعی مرگ تدریجی بوده است. از طرف دیگر، کلر هم با دیدن محله هارلم و جمعهای دوستانه آیرین، بابت آنچه پشت سر گذاشته حسرت میخورد. هر دو زن به نسخهای از زندگی حسادت میکنند که برای به دست آوردن موقعیت فعلیشان، ناچار به قربانی کردنش شدهاند.
نورهای تخت، تیرگیهای عمیق و کادری که راه نفس را میبندد
بزرگترین دستاورد فنی فیلم، تصمیم هال و مدیر فیلمبرداریاش (ادوارد گراو) در انتخاب فرم بصری است. فیلم کاملاً سیاه و سفید فیلمبرداری شده، اما نه با آن درخششهای کارتپستالی و هالیوودی؛ بلکه با نورپردازی اغلب اوراکسپوز (بیش از حد روشن) که پوست سیاهان و سفیدان را گاهی در یک درخشش رنگپریده شبیه به هم میکند. این تمهید دقیقا ایده «گذر» و محو شدن مرز نژادها را روی خود تصویر پیاده میکند.

از آن مهمتر، نسبت تصویر ۴:۳ است؛ کادری تقریباً مربعی که پهنای دید تماشاگر را میدزدد. شخصیتها همیشه در مرکز این قابهای بسته و فشرده قرار دارند و احساس خفگی فضا مستقیما به بیننده منتقل میشود. معماری فضاهای داخلی، نردههای راهپله و درهای بسته، مثل میلههای زندانی عمل میکنند که کاراکترها درونش گیر افتادهاند؛ فرمی که کاملا در خدمت مضمون پنهانکاری و نظارت مداوم است.
فراتر از اصطلاح تاریخی؛ همه ما جایی نقاب میزنیم
کلمه «Passing» در تاریخ معاصر آمریکا معنای مشخصی دارد، اما در این اثر سینمایی، کارکردی به مراتب وسیعتر پیدا میکند. مگر نه اینکه همه شخصیتهای فیلم به نوعی در حال پنهان کردن گوشهای از واقعیت خود هستند؟ برایان (شوهر آیرین) تلخی و خشم نژادیاش را زیر نقاب تشخص پزشکی پنهان میکند؛ آیرین اضطراب و فروپاشی روانیاش را پشت لبخندهای مهمانداری مخفی نگه میدارد؛ و کلر هویتش را برای بقا معامله کرده است.
فیلم دست روی پدیدهای میگذارد که همه ما دستکم یکبار با آن درگیر بودهایم: جعل هویت برای پذیرفته شدن در جمعی که اگر حقیقت ما را بداند، طردمان میکند. فاجعه از جایی آغاز میشود که این پرفورمنس آنقدر طولانی میشود که فرد یادش میرود در اصل چه کسی بوده است.
بار سنگین جعل مداوم؛ هزینهای که بالاخره باید پرداخت
دروغ گفتن به جامعه بیرونی شاید در ابتدا شبیه یک پیروزی کوچک به نظر برسد، اما ماندن در این نقش، تمام توان عصبی فرد را تحلیل میبرد. کلر همیشه با یک هوشیاری وحشتزده زندگی میکند؛ او حتی موقع شوخی کردن یا خندیدن باید مراقب باشد تکهای از گذشتهاش بیرون نزند. اما نکته کنایهآمیز این است که آیرین هم، بی آنکه دروغ نژادی گفته باشد، به همان اندازه تحت فشار است چون مجبور است نقش زن آرام و راضی را بازی کند.
صحنه شکستن فنجان چای در فیلم یکی از کلیدیترین لحظات است؛ جایی که آیرین ناگهان شیء ظریف چینی را رها میکند تا روی زمین خرد شود. این ترک خوردن ناگهانی، تمثیلی از روان خود اوست که دیگر توان حفظ این تقارن و انضباط ساختگی را ندارد.
ترسی که در قابهای پایانی سرریز میکند
فیلم «گذر» در نهایت درباره ترسی همهگیر است: وحشت از اینکه روزی ماسک بیفتد و دنیا با چهره بدون روتوش ما روبهرو شود. کلر و آیرین دو قطب یک آهنربا هستند که همدیگر را جذب و در عین حال ویران میکنند. پایانبندی معلق و مهآلود فیلم در آن مهمانی پر از برف و سرما، دقیقاً همان نقطهای است که تمام این خطوط پنهان به هم میرسند؛ جایی که دیگر مشخص نیست فاجعه بر اثر یک اتفاق رخ داد یا نتیجه تکانهای از خشم و حسادت پنهان آیرین بود.
ربکا هال تماشاگرش را با یک پایان قطعی و بستهبندیشده راحت نمیگذارد. فیلم بیشتر شبیه لمس یک زخم قدیمی است؛ اثری درباره زنانی که در مرز باریک میان سیاه و سفید، میان حقیقت و تظاهر، آنقدر دستوپا زدند تا در نهایت، خاکستریِ مهآلود قاب، تمام دنیایشان را بلعید.
برای تهیه این مطلب از این منابع استفاده شده است:
https://about.netflix.com/en/news/rebecca-hall-discusses-directing-the-deeply-personal-passing
https://www.rogerebert.com/interviews/black-and-white-rebecca-hall-on-passing
اشتراک گذاری

